تبلیغات
مجنون الحسین - ایشون جزو نیروهای عراقه؟/زندگی نامه شهید حسن باقری


























مجنون الحسین

رهسپاریم با ولایت تا شهادت

http://new.sajed.ir/File_Sys/Image/Sys/HidenGallery.jpg


پس از پایان گزارشِ رکن دوی ارتش، رییس جمهور از جا برخاست، سگک کمربندش را کمی جابه‌جا کرد و در حالی که حسابی ذوق می‌کرد، لیوان خودش را پر از شربت کرد و یک نفس سرکشید. شیرینی و خنکای شربت چنان او را سرِ کیف آورد که بازدمِ نفسش را با صدایی بلند و کشدار بیرون داد. بعد سر جایش نشست. آنگاه مغرورانه رو به محلاتی کرد و گفت: «حاجی‌آقا! حالا نوبت کلفت مغزی شماست. این گوی و این هم میدون.»
رییس جمهور و بعضی از امرای ارتش خندیدند. آقای محلاتی قاطعانه ادامه داد: «گفتم من حرفی ندارم. ولی رکن دوی ما خیلی حرف‌ها داره!»
این حرف آنها را ساکت کرد. همه به داود نگاه کردند. اما داود به حسن نگاه کرد. آقای محلاتی رو به حسن کرد و گفت: «آقای باقری بفرمایید.»
رییس جمهور از تعجب و تمسخر، مثل کسی که بی‌صدا قهقهه بزند، دهانش باز ماند. با این حال هنوز حرف محلاتی را جدی نگرفته بود. تا اینکه حسن از جا برخاست، از جیب پیراهن خاکی‌اش کاغذ تاخورده‌ای را بیرون آورد و رفت پای تابلو.
هنوز گزارش او شروع نشده بود که در سالن گشوده شد و چهرة دژبان با یک دیس بزرگ میوه نمایان گشت. او مثل عطش‌زده‌ای که در صورت پرزیدنت آب ببیند، با حسرت سرک کشید.

لطفا بر روی ادامه مطلب كلیك مایید.


ایشون جزو نیروهای عراقه؟/زندگی نامه شهید حسن باقری

http://new.sajed.ir/File_Sys/Image/Sys/HidenGallery.jpg

http://new.sajed.ir/upload/Topic/thumbnail/74479.jpg


خدمتگزار سالن با اشارة یکی از محافظین جلو رفت، دیس را از دست دژبان گرفت و برگشت. دژبان هنوز داشت سرک می‌کشید که درِ سالن با پشت پای خدمتگزار بسته شد. تنها صحنه‌ای که مثل عکس در ذهن دژبان ثابت ماند، پرزیدنتی بود که باد به غبغب انداخته و مقتدرانه در حال سین‌جیم حسن بود. دژبان از این صحنه خیلی خوشش آمد.
حسن گفت: «این گزارش مربوط به رویدادهایی است که حدود دو ساعت پیش در لشکرهای پیاده‌نظام، زرهی و توپخانه عراق که در جبهه‌های جنوب مستقر هستند رخ داده.»
رییس جمهور دستی به سبیل‌هایش کشید و گفت: «عجب! تو دو ساعت پیش کجا بودی که از سی‌کیلومتری جبهة عراق گزارش می‌دی؟ بچه‌جان نکنه پرنده هستی؟»
این حرفِ رییس جمهور باعث خندة امرا شد.
رییس جمهور ادامه داد: «ببینم! تو اصلاً می‌دونی کارشناسی یعنی چی؟»
محلاتی که دیگر تحملش به سر آمده بود گفت: «آقای بنی‌صدر، اجازه بدین حرفشو بزنه!»
رییس جمهور از این تذکر او جا خورد و گفت: «بله. بفرمایین.»
حسن ادامه داد: «از وجب به وجب خاکریزهای دشمن تا عمق سی کیلومتری، نقشه و گزارش تهیه کردیم. اگر این جمع حوصله داشته باشه، همه رو به استحضار خواهم رسوند. همة تغییر و تحولات، جابه‌جایی‌ها و حتی تشویق و تنبیه فرماندهان ارشد دشمن رو ساعت به ساعت ثبت کردیم...»
رییس جمهور ناخودآگاه روی صندلی جابه‌جا شد و نگاه سرگردانش را بین حسن و امرای ارتش رد و بدل کرد. او منتظر بود یکی از امرا حرفی بزند، اما آنها ناباورانه نگاه می‌کردند و چیزی نمی‌گفتند. رییس جمهور به ناچار رو به محلاتی کرد و اعتراض‌آمیز پرسید: «ببینم حاجی آقا. نکنه ایشون جزو نیروهای عراقه؟»
محلاتی با اشاره به او فهماند که تحمل داشته باشد.
حسن ادامه داد: «اما مهم‌تر و فوری‌تر از همة این‌ها موشک‌اندازهای دوربرد 9 متری است که دشمن در سی کیلومتری جبهة خودش نصب کرده و ظهر همین امروز هم موشک‌هاشو وارد منطقه کرد. به نحوی که عراق از امروز قادره شهرهای دور از مرز، مثل همین دزفول رو با موشک بزنه.
رییس جمهور یک لحظه احساس کرد بازیچة دست حسن شده است. تحمل این حالت دیگر داشت برای او گران تمام می‌شد. تا لحظاتی پیش خودش محور جلسه بود. مرکز همة توجهات، خودش بود. اما حالا یک الف بچه با حرف صدتا یک غازش داشت همه را انگشت به دهان می‌کرد.
رییس جمهور از درون، احساس انقباض کرد و عرق از شقیقه‌هایش زد بیرون. باید یک جوری ترمز را می‌کشید. مقتدرانه‌ترین لفظی که به مغزش خطور کرد این بود.
ـ عراق غلط کرده همچین غلطی بکنه. تو زیادی ترسیدی بچه!
حسن داغ و پرحرارت رو کرد به رییس جمهور.
ـ آقای بنی‌صدر! شما فرمودین علمی و کارشناسانه حرف بزنید. با غلط کرده نمی‌شه 9 متر تی.‌ان.‌تی رو خنثی کرد. می‌دونید اگر یک موشک 9 متری تو یکی از این محله‌های مسکونی و پرجمعیت دزفول فرود بیاد، چه اتفاقی می‌افته؟ چرا ما نباید قبل از شلیک این موشک‌ها به فکر پیشگیری باشیم؟ اون سکوها رو می‌شه منهدم کرد، اما نه با دست خالی. بلکه با تجهیزات.
رییس جمهور دیگر نتوانست سکوت کند.
ـ شما سپاهی‌ها و چه می‌دونم بسیجی‌ها، بزرگ‌ترین خدمتی که می‌تونین به جنگ و این ملت محروم بکنین اینه که این گزارش‌های خیالی رو دیگه جایی ارائه ندین. با این دروغ‌ها دل مردمو خالی نکنین. لطفاً مشکلات ارتش رو مضاعف نکنین. لطفاً...
رییس جمهور داغ کرده بود. از لحن داغش معلوم بود دیگر به کسی اجازة حرف زدن نخواهد داد. تازه از جا برخاسته بود که ناگهان صدای انفجاری مهیب او را در جا نشاند. شیشه‌های سالن به شدت لرزید و صدای به هم خوردن کریستال‌های لوستر بلند شد. همه، لحظه‌ای سکوت کرده، به هم نگریستند. بعضی‌ها که این صدای عجیب را به زلزله تشبیه کرده بودند، آمادة کنده شدن از صندلی و فرار بودند. تنها مانع این کار، رودرواسی با آقای پرزیدنت بود.
رییس جمهور هم شوکه شده بود. او در ذهن خود به دنبال یک اظهار نظر عامه‌پسند در خصوص صدای انفجار می‌گشت. اظهار نظری که یا عین واقعیت باشد و یا نزدیک به آن. تا بعدها بگویند؛ اولین کسی که درست پیش‌بینی کرد، آقای پرزیدنت بود. او نظر نهایی‌اش را خیلی زود یافت.
ـ بمب بود! نامردا می‌خوان دولت منو تضعیف کنن. کار همین دوآتیشه‌های خودیه.

پس از اظهارنظر او همهمه بالا گرفت. یکی گفت: «به نظرم بمبارون هوایی بود. دیگری گفت: «نخیر آقا. بیشتر شبیه ترکیدن یک کپسول بود.»
محلاتی نگاه معناداری به حسن کرد. حسن با تأسف سرش را پایین انداخت و گفت: «زدن!»
رییس جمهور طلبکارانه پرسید: «چی چی رو زدن؟»
حسن گفت: «موشک 9 متری رو زدن.»
رییس جمهور پرخاشگرانه پاسخ داد: «باز هم که تو از این حرف‌ها زدی!»
  وقتی به پایگاه بی‌سیم زده شد، اولین کسی که خبر را گرفت، دژبان بود.
«فرود یک موشک 9 متری در یک کوچة شش‌متری، دهها منزل را ویران کرد و دهها نفر را به خاک و خون کشید.»
دژبان از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید. چرا که بهترین بهانه را برای دیدار با پرزیدنت پیدا کرده بود. او تصمیم گرفت خبر را با هر قیمتی که شده، خودش به شخص پرزیدنت برساند. لذا سر از پا نشناخته دوید.

 


نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن 1391ساعت 12:14 ق.ظ توسط علی فاضلی| نظرات ()
طبقه بندی: دفاع مقدس 

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin