تبلیغات
مجنون الحسین - بازجویی در اولین روز اسارت/چند عراقی را کشتی؟


























مجنون الحسین

رهسپاریم با ولایت تا شهادت


بازجویی در اولین روز اسارت/چند عراقی را کشتی؟
در اولین ساعات اسارت٬ دشمن بصورت فشرده اما بسیار سخت شروع به بازجویی کرد.

درساعات گذشته بدلیل حمله و وارد کرودن خسارت های هنگفت٬ شدیدا عصبانی و حتی مورد غضب فرماندهان خود قرار گرفته بودند. علت این مسئله آگاهی کامل درخصوص اجرای عملیات بشمار می رفت.

با اینکه سنگرهای مستحکم در اولین ساعات فروپاشیده شده ومواضع را از دست داده بودند. نیروهای از جان گذشته بسیجی بدون داشتن کمترین امکانات٬ حتی پشتیبانی توانسته بودند به دژهای از پیش تعین شده برسند٬ فردای آن روز به عقب بازگشته و تعداد کثیری به درجه شهادت رسیده و تعدادی هم به اسارت در آمده بودند و حالا زمان آن رسیده بود تا دشمن، ضربه شب قبل را تلافی کنند .


افسرارشد در زمان بازجویی اعتراف کرد که ما چها روز است منتظر شما هستیم٬ چرا این چند روز عملیات به تعویق انداختید؟

از هر کلمه فحاشی و لفظ استفاده می کرد؛ هرآنچه لیاقت خودشان بود نثار ما می کردند. اما علت این همه گستاخی معلوم بود! ما می دانستیم که به درستی عمل کرده و راهمان را صحیح آمده ایم.



بعد از ظهر ما را به محوطه ای بردند. یک سرلشگر که از معاونین ماهر عبدالرشید بود بازجویی می کرد. در ابتدا که من را پیش او بردند٬ دو زانو در مقابلش نشستم؛ دست هایم از شصت تا کتف با سیم تلفن بسته شده بود. او بدونه هیچ مقدمه ای شروع به سخن کرد و گفت: «ببین پسر جان راستش را بگو تا کاری باهات نداشته باشم.»

من هم به تایید سرم را تکان دادم. سئوال اول: اسمت چیست؟

گفتم: «مجید.»

- نام پدرت؟

در جواب گفتم: «هدایت الله»

- اسم جدت؟

- امان الله

- لقب؟

- نصیری

- کدام لشگر بودی؟

- لشگر ۱۴امام حسین(ع)

- نام گردان خدمتی؟

- گردان حضرت یونس(ع)

- چند نفر بودید ؟

- دو هزار نفر

- چگونه به جزیره بلجانیه آمدید؟

- با غواصی

- فرمانده لشگر چه کسی است؟

در جواب مکثی کرده و گفتم: مصطفی جانثاری

در این لحظه بود که با فحاشی گفت: «حسین خرازی یا مصطفی جانثاری؟!»

خودم را به بی اطلاعی زده و گفتم: «نمی دانم٬ به ما گفته بودند جانثاری فرمانده شما است.»

آخرین سئوالی که پرسید: «چند عراقی راکشتی؟»

برای یک لحظه جاخوردم و با خنده گفتم: بله؟ چی می گین؟

سئوال را تکرار کرد. من دوباره با خنده به او نگاه کردم در همین لحظه به نگهبانی درشت هیکلی که پشت سر من ایستاده بود دستور کتک داد.
راوی: آزاده مجید نصیری

نوشته شده در سه شنبه 12 دی 1391ساعت 01:11 ق.ظ توسط علی فاضلی| نظرات ()
طبقه بندی: دفاع مقدس 

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin